ترانه ی باران
(و کسی که در همین نزدیکیهاست) 
قالب وبلاگ
چت باکس


یوسف نفس مان را اسیر گرگان عوعوکش نکنیم!

و به یاد داشته باشیم هر چاهی ارزش افتادن را ندارد.

و لیکن هر چاهی ما را به قله های موفقیت و اوج کمال نمی رساند.

یوسف نفس مان را نکشیم و اجازه دهیم لوامه ی درونمان باز گردد!!

یوسف نفسمان را نکشیم،و هوس ها را جایگزین وجدان اخلاقی خود نکنیم.

تردیدها دامن می زنند بر روی باورهایمان و ما چه ساده خود را گم می کنیم!!

چاه ها ،تردیدها،خیالات بی هوده،ارزوهای دور و دراز ما را به چاه هاخواهند برد!!

به خاطره ها خواهیم پیوست،دریغ از یاد خود،دریغ از یادخدا!!!!!

 

                                                                       (ترانه ی باران)

[ یکشنبه دوم آذر 1393 ] [ 16:32 ] [ صحرا ]
بن بست زندگي انجايست كه ادمي رنگ شيطان به خود گيرد.

و رنگ اسمان از باورهاي ادمي فراموش شود.

 ادمي دل به ابرهاي سياهي بسپارد.

 و نردبان خوشبختي را فراموش كند.

ان دم ادمي به بن بست مي رسد!!و رنگ خدا فراموش مي شود.

و سياهي تا بي نهايت رنگين كمان قلبش را پر مي كند!!!

[ دوشنبه سوم شهریور 1393 ] [ 12:37 ] [ صحرا ]
در دنیای عجیب ادمها گرفتارم.

لختی پا بگذار بر بی کران دلم!

لختی ایست کن!

اینجا عبور موقت است.

همه گویی عجیبند و بوی دلتنگی دارند و در این عجیبی سکوت کرده اند!

در همین حوالی صدای سکوت موج غریبی را میشکند.

طنین شور بر می خیزد.

و امید از قفس سنگین دلتنگی ازاد میگردد.  * ترانه ی باران*

[ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 ] [ 16:10 ] [ صحرا ]
سفر بی انتهای باورهایمان اغاز گشته است!!

هیس!!اهسته تر!!

مبادا صدای قدمهایمان مادران بهشتی را بیدار کند.

انهایی که عمریست در انتظار طلوع پرنده های کوچکشان چشم به راهند.

انهایی که امید را در واژه های شهید گمنام دفن کرده اند.

انهایی که چشمهایشان رنگ دل باختگی از خون پرنده های کوچکشان گرفته است.

اهسته!! همین حوالی می رویم!!

انگار که همین دیروز بود!!دیروزهایی که ما نبودیم و حال امروزی که اشیانه های عاشقان بر جای مانده است.

در همین حوالی سفر را اغاز میکنیم....

سفری در اوج ملکوت...در اوج باورهای تمامی گمنامان...تمامی عاشقان...تمامی شهیدان...

 

                                                                                        (ترانه باران)

[ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 ] [ 12:54 ] [ صحرا ]

 

صداي غريبت مي ايد صداي دلتنگيهايت در همين حوالي پيچيده ا ست.

مرغ دلم را به هواي ديدنت در قفس ارزوهايم زنداني كرده ام،تا مبادا به اسمان خدا پر كشد و لاشه ي زميني ام را ميان خفاشان دوره گرد تنها بگذارد.

[ پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 ] [ 11:44 ] [ صحرا ]

زمستان آمد ولي نميدانست،نخستين زمستان باپرواز عاشقانه ي هفتاد و دوكبوترعاشق رقم خورده است.

 زمستان امد و موج سفيدي از برف را روي زمين سرد پاشيد،ولي نميدانست كه زينب به يكباره با غمي بزرگ موهايش با لحظه لحظه هاي عمرش به رنگ زمستان شبيه شد،زماني كه بهارزيباي زندگي اش به يكباره  رنگ غروب گرفت.

[ یکشنبه یکم دی 1392 ] [ 21:51 ] [ صحرا ]
باریدن باران بهانه است.

بهانه ای برای اهسته کردن گذرتند زمان!

باریدن باران بهانه ایست برای بودن لحظه های خوب خیس شدن زیر قطره های باران و پرگشودن به اسمان خدا.

باریدن باران بهانه ای برای سنگ ریزه ها و زمین سرد است تا با لطافت برگ های زرد درختان ترانه ی باران بسازند.

[ چهارشنبه بیستم آذر 1392 ] [ 12:11 ] [ صحرا ]

امام من:چه رازيست بين چشم و دلمان كه بي پروا و بي ناله و بدون هيچ نوحه سرايي با  هم يكي مي شوند.و چشمها در سكوت شامگاهان دشت كربلا،آنجا كه دشت خونين سرهاي از تن جدا شده قيامت به پا كرده است.انجا كه رودخانه ي خونين خورشيدهاي غروب كرده مسير خود را به خيمه گاه سوخته ي رباب دل شكسته پيدا مي كند و ارام كنار لبهاي ترك خورده ي علي اصغرمي نشيند و او را سيراب مي كند.

پنجره ي نگاهمان انگار زرد و زرد مي شود و خزان زينب را مي بيند كه بهار چشمانش در مقابل لشگر سيه چشمان سنگ دل به خزاني سكوت،توام با مرگ و ازادي تبديل مي شود.

چشم و دلمان انگار سوخته باشد لحظه ي كه مادري براي پنج پسر خود اه و ناله سر مي دهد و مي گريد و دختري كه ترس از شياطين را در دل رخنه كرده و به ديدارپدرش با بالهاي سه ساله اش مي رود و زينب بي قرارتر از هميشه به بقيه ي زمستان عمرخود نگاه مي كند.

[ سه شنبه چهاردهم آبان 1392 ] [ 12:40 ] [ صحرا ]

 

خاموش گشته ا ست قتلگاه خورشيدهاي غروب كرده،خون موج مي زند،شمشيرها در ميان سخره ها مي شكنندو ماهي كوچك درياي صبرغرقاب خون عاشقان سيرابتر از هميشه سكوت كرده است انگار ديگر تشنه نيست و ان سوي خيمه گاه سوخته رباب بر پيكرماهي كوچكش مي گريد.

[ سه شنبه چهاردهم آبان 1392 ] [ 12:38 ] [ صحرا ]
دکتر علی شریعتی

“… دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیش‌تر از غریزه آب می‌خورد و هر‌چه از غریزه سرزند بی‌ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و‌ تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد…”



“… عشق با شناسنامه بی‌ارتباط نیست و گذر فصل‌ها و عبور سال‌ها بر آن اثر می‌گذارد. اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می‌کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست…”



“… علی‌ گفته‌ است‌ که‌: “گروهی‌ بهشت‌ می‌جویند، اینان‌ سود‌جویان‌اند و طماع‌، گروهی‌ از دوزخ‌ بیم‌ دارند و اینان‌ عاجزند و ترسو، و گروهی‌ بی‌طمع‌ بهشت‌ و بی‌بیم‌ دوزخ‌اش‌ می‌خواهند عشق‌ بورزند، و اینان‌ آزادگان‌اند و آزاد”. عشق‌ چرا؟ عشق‌ تنها کار بی‌چرای‌ عالم‌ است‌، چه‌، آفرینش‌ بدان‌ پایان‌ می‌گیرد، نقش‌ مقصود در کارگاه‌ هستی‌ اوست‌. او یک‌ فعل‌ بی‌برای‌ است‌. غایت‌ همه‌ غایات‌ عالم‌ “برای‌” نمی‌تواند داشت‌…”


“… آری‌، در این‌ بازار، سوداگری‌ را شیوه‌ای‌ دیگر است‌، و کسی‌ فهم‌ کند که‌ سودازده‌ باشد و گرفتار موج‌ سودا، که‌ همسایه‌ی‌ دیوار به‌ دیوار جنون‌ است‌! و چه‌ می‌گویم‌؟ جنون همسایه آرام و عاقل این دیوانه‌ی ناآرام خطرناک است که در کوه خاره می‌افتد و مثل موم‌ نرم‌اش‌ می‌کند، و در برج‌ پولاد می‌گیرد و شمع‌ بیزارش‌ می‌سازد. و وای‌ که‌ چه‌ شورانگیز و عظیم‌ است‌ عشق‌ و ایمان‌! و دریغ‌ که‌ فهم‌های‌ خو کرده‌ به‌ اندک‌ها و آلوده‌ به‌ پلیدی‌ها، آن‌ را به‌ زن‌ و هوس‌ و پستی‌ شهوت‌ و پلیدی‌ زر و دنائت‌ زور و… و بالاخره‌ به‌ دنیا و به‌ زندگی‌اش‌ آغشته‌اند! و دریغ‌! و دریغ‌ که‌ کسی‌ در همه‌‌ی عالم‌ نمی‌داند که چه می‌گویم؟ که این عشق که در من افتاده است نه از آنهاست که آدمیان می‌شناسند. که‌ آدمیان‌ عشق‌ خدا را می‌شناسند و عشق‌ زن‌ را و عشق‌ زر را و عشق‌ جاه‌ را و از این‌گونه‌… و آنچه با من است، نه، آنچه من‌ با اویم‌، با این‌ رنگ‌ها بیگانه‌ است‌، عشقی‌ است‌ به‌ معشوقی‌ که‌ از آدمیان‌ است‌… اما… افسوس‌ که‌… نیست‌!


معشوق‌ من‌ چنان‌ لطیف‌ است‌ که‌ خود را به‌ “بودن‌” نیالوده‌ است،‌ که‌ اگر جامه‌ی‌ وجود بر تن‌ می‌کرد، نه‌ معشوق‌ من‌ بود.

معشوق‌ من‌، رزاس من‌، موعود بکت‌، “گودو”‌ی بکت‌ است‌، منتظری‌ که‌ هیچ‌ گاه‌ نمی‌رسد! انتظاری‌ که‌ همواره‌ پس‌ از مرگ‌ پایان‌ می‌گیرد، چنان‌ که‌ این‌ عشق‌ نیز… هم‌!…”


عشق و ایمان در اوج پروازش از سطح ستایشها میگذرد و معشوق در انتهای صعودش در چشم عاشق سراپا غرقه سرزنش میشود و این هنگامی است که دوست استحقاق بخشوده شدنش را در چشم دوست از دست میدهد.

[ یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 ] [ 11:54 ] [ صحرا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.به همه ی بارانیها.

خداوندا:در میان واژه های سکوت و بی نقطه ی روزگار فقط به دنبال یک نقطه امید هستم.